این هم از عدل و تقسیمات خدا... چه عدلی عزیز دلم... از همون موقع که من سه ساله بودم و تو پنج ساله فهمیدم که اگر هم عدلی وجود داشته باشه حداقل برای تو یکی بی معنا بوده... هر دوره زمانی شاهده یکی از همین بدشانسی هات بودم... اصلا اون موقع که خدا داشت شانس تقسیم می کرد تو کجا بودی... آهان یادم اومد! تا نوبت تو شد شانس تموم شد... یادمه که چقدر خوشحال بودی که صف داره تموم می شه و چه زود نوبتت می رسه واسه گرفتن شانس... ولی صورتت رو یادم نمی ره..و اون لحظه که نوبتت شد و اعلام کردن شانس تموم شد و درها رو بستند... حالا یکی به من بگه که اون درها همون درهای رحمت خداست که برویت بسته شد؟ نگو کفر می گی که اصلا اعتقاد ندارم...
از صبح که مسیجت رو خوندم از سه سالگی مون یادم اومد... مدرسه رفتنت... دانشگاه قبول شدنت... سرکار رفتنت... اون هم از دوست پسرت... دوباره اون هم از کارت... این مسیجت هم که نوبر بود....
دارم فکر می کنم که حالا می خواهی چه کنی؟ من نگرانتم! نگران تو٬ نگران زندگی مون٬ نگران مشکلات بعد از این مسیج٬ نگران....
پ.ن. دسترسی به اینترنت نداشتم الان هم تا چند دقیقه دیگه دوباره نت قطع می شه! مرسی از بابت کامنت هاتون و شرمنده که نمی تونم بیام تو وب هاتون.
پ.ن. سر دو راهی موندم! دوراهی منطق و احساس.
پ.ن. یکی بهم گفت آقایون دو دسته اند:(البته شرمنده من نگفتم یکی بهم گفت)
یک دسته اونایی که تخمشون اندازه مخشونه!
و دسته دیگه اونایی که مخشون اندازه تخمشونه!
+ نوشته شده در دوشنبه 10 دی1386ساعت 10  توسط هورام
|
