دوستم بر سجاده بود که شیطان آمد و چادر نمازش را از سرش کشید و فرار کرد. دوستم رفت که چادر نمازش را پس بگیرد٬ اما دیگر برنگشت.
حالا هزار سال است که دربدر دنبال دوستم می گردم. سراغش را در همه لحظه های ناب می گیرم. ثانیه های مقدس را زیرورو می کنم٬ از در و دیوار ملکوت بالا می روم و گاهی حتی به پشت بام های ازل و ابد هم سرک می کشم٬ اما پیدایش نمی کنم٬ خبری از او نیست. اگر بود این جاده این همه طولانی نبود من این همه تنها نبودم.
اگر او بود این کوله پشتی این همه سنگین نمی شد و این قلب این همه خالی! اگر او بود...
بعضی وقت ها ناامید می شوم و سرم را توی دست هایم می گیرم و گریه می کنم. همان وقت هاست که شیطان جلویم سبز می شود و می گوید( این قدر دنبال دوستت نگرد. او خیل وقت است که به تو و فرشته هایت می خندد.) شیطان مسخره ام می کند و می رود٬ اما من مطمئنم که دروغ می گوید.
دوستم لهجه فرشته ها را خوب می فهمید و صدایشان را از توی انبوه هیاهو ها و همهمه ها تشخیص می داد. دوستم کوچه پس کوچه های آسمان را از خانه خودش بهتر بلد بود. حالا چطور ممکن است به فرشته ها بخندد! نه مطمئنم که شیطان دروغ می گوید.
شاید قیافه اش عوض شده باشد. شاید اسمش را عوض کرده باشد. اما مطمئنم که چشمش هنوز ستاره است و قلبش هنوز آسمان. مطمئنم که پیراهنش هنوز بوی بهشت می دهد.
پس من باز می گردم و می گردم. حتی اگر هزار سال دیگر هم طول بکشد. اما اگر تو زود تر از من او رادیدی٬ به او بگو که چقدر دلتنگم. چقدر منتظرم٬ بگو که سجاده اش هنوز گوشه قلبم برای او پهن است.



