تبليغاتX
پدوازهای هورام

پدوازهای هورام

هورام تندیسی از عشق...تلفیقی از آب و خاک...تجسمی از کویر...یگانه ترین مخلوق کردگار

                      دوستم بر سجاده بود که شیطان آمد و چادر نمازش را از سرش کشید و فرار کرد. دوستم رفت که چادر نمازش را پس بگیرد٬ اما دیگر برنگشت.

حالا هزار سال است که دربدر دنبال دوستم می گردم. سراغش را در همه لحظه های ناب می گیرم. ثانیه های مقدس را زیرورو می کنم٬ از در و دیوار ملکوت بالا می روم و گاهی حتی به پشت بام های ازل و ابد هم سرک می کشم٬ اما پیدایش نمی کنم٬ خبری  از او نیست. اگر بود این جاده این همه طولانی نبود من این همه تنها نبودم.

اگر او بود این کوله پشتی این همه سنگین نمی شد و این قلب این همه خالی! اگر او بود...

بعضی وقت ها ناامید می شوم و سرم را توی دست هایم می گیرم و گریه می کنم. همان وقت هاست که شیطان جلویم سبز می شود و می گوید( این قدر دنبال دوستت نگرد. او خیل وقت است که به تو و فرشته هایت می خندد.) شیطان مسخره ام می کند و می رود٬ اما من مطمئنم که دروغ می گوید.

دوستم لهجه فرشته ها را خوب می فهمید و صدایشان را از توی انبوه هیاهو ها و همهمه ها تشخیص می داد. دوستم کوچه پس کوچه های آسمان را از خانه خودش بهتر بلد بود. حالا چطور ممکن است به فرشته ها بخندد! نه مطمئنم که شیطان دروغ می گوید.

شاید قیافه اش عوض شده باشد. شاید اسمش را عوض کرده باشد. اما مطمئنم که چشمش هنوز ستاره است و قلبش هنوز آسمان. مطمئنم که پیراهنش هنوز بوی بهشت می دهد.

پس من باز می گردم و می گردم. حتی اگر هزار سال دیگر هم طول بکشد. اما اگر تو زود تر از من او رادیدی٬ به او بگو که چقدر دلتنگم. چقدر منتظرم٬ بگو که سجاده اش هنوز گوشه قلبم برای او پهن است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 آبان1386ساعت 12  توسط هورام  | 

زمان نیست برای نوشتن! این دو تا لینک رو بخونید تا بعد.

A Memory of My Melancholy W h o r e s

/ به بهانه "خاطره دلبرکان..."/

این هم از سانسور!

                                             ...

چند ساعت بعد: من امروز امتحان دارم تمام شرایط رو برای تقلب جور کردم با یه دنیا دلشوره!

فردا: چرا هیچ کس در مورد این لینک هایی که گذاسته بودم حرفی نزد!؟ به نظر من خیلی جالب بود.

پس فردا: حق با آتوساست اون لینک اولی پر از خالیه! باز هم زمان نیست می نویسم ولی کوتاه.

آخرین کتاب جناب آقای گابریل گارسیا مارکز رو تحت عنوان  

" A Amemory of my melancholy w h o r e s" به ترجمه کاوه میر عباسی حدود یک ماه پیش منتشر شد که متاسفانه در همین چند روز اخیر توقیف شد. 

"خاطره دلبرکان غمگین من" کتابی است که بسیاری گمان می کردند با توجه به سیاست های سخت گیرانه ای که دولت در دادن مجوز به کتاب در پیش گرفته ، هرگز منتشر نشود و ایرانیان از خواندن کتابی که مارکز ۸۰ ساله آن را پس از سال ها نوشت، به زبان فارسی محروم شوند.

این کتاب پیش از این تحت عنوان "روسپیان سودازده من" توسط امیرحسین فطانت به فارسی ترجمه و در خارج از ایران منتشر شده است.

کتاب، بدون سروصدای قبلی منتشر شد. وقتی که کتابخوانان آن را روی پیشخوان کتابفروشی ها دیدند، اولین پرسش برایشان این بود که کتاب چقدر سانسور شده و چه تغییراتی کرده است؟

پاسخ کاوه میرعباسی، مترجم کتاب این است که بدون سانسور منتشر شده است. البته نام کتاب تغییر کرده است و به جای روسپیان، دلبرکان نشسته است، اما ظاهرا تغییرات در همین حد است.

کتاب حکایت روزنامه نگار پیری است که در نودمین سالگرد تولدش تصمیم می گیرد بکارت دختر روسپی چهارده ساله ای را زایل کند اما هنگامی که فرد مورد نظر خود را می یابد متوجه می شود که دختر روسپی بر اثر مواد مخدری که رئیسه روسپی خانه به او داده است، به خواب رفته و نمی تواند از خواب برخیزد.

او همچنین سراسر شب را با خاطرات بیش از پانصد زن روسپی می گذراند که در زندگی اش با آنها همخوابه بوده است.

جالبه که وزارت ارشاد مجوز صدور کتاب رو تنها یک اشتباه اعلام کرده!

این هم از دیدگاه سایت شیعه نیوز:

 به گزارش شیعه نیوز، کتاب مارکز که فارسی آن تحت عنوان «خاطره دلبرکان غمگین من» منتشر شده است، در حالی از سوی وزارت ارشاد مجوز انتشار گرفته است که سراسر آن به روایت دقیق مسائل سخیف جنسی و غیراخلاقی پیرمردی پس از ایجاد رابطه با پانصد فاحشه اختصاص یافته است.

بعد از ظهر پس فردا: دانلود کتاب  خاطرات دلبرکان غمگین من یا خاطرات روسپیان سودا زده من

 


 

+ نوشته شده در  شنبه 26 آبان1386ساعت 10  توسط هورام  | 

این سکوت نشونه ضعف نیست. نشونه بلد نبودن بازی هم نیست. فقط انتخاب شخصیه. چون تا جایی که به من مربوطه هرگز وارد بازیی نمیشم که شخصیتم رو بعنوان یه انسان زیر سئوال ببره. حالا اگه کسی دوست داره این بازی رو شروع کنه، یا همبازی بشه، مشکل من نیست!!!

                  صادق هدایت گفته:

                آدم باید با خودش سخت گیر باشد!

                                                           

+ نوشته شده در  شنبه 19 آبان1386ساعت 11  توسط هورام  | 

جلد شناسنامه ام درد می کند
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

                                                                        قیصر امین پور
+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آبان1386ساعت 10  توسط هورام  | 

از شنبه تا چهار شنبه چشمامو می مالم که بشه پنج شنبه صبح دو ساعت بیشتر بخوابم ولی مگه می شه جزء محالاته! دیگه این هفته که خبری از مهمونی و بانک و شرکت و ..... نبود٬ رفتیم سراغ میترا جون که فال برامون بگیره٬ اخه یکی نیست بگه ننت خوب بابات خوب تو که اصلا عقیده نداری چه کاری که از خواب و زندگیت بزنی٬ از صبح ساعت ۹ بزنی به چاک جاده ( اصطلاح دیگه) تا ۸ شب که می خواهی فال بگیری! ولی نمی دونم لامصب چه کرمی داره که سالی یه بار می گیرتم که برم فال بگیرم. حالا داشته باشین چی گفته البته فقط تیتراشو می نویسم:

یه پسری از دستت ناراحته (باش تا بترکی)

مشکل پولی خوشحالی افتاده ( دمت گرم)

تو سن ۱۸ تو چشم افتادی هنوز اثرش مونده خروس بکش تولدت ( بیچاره خروس)

دو تا خبر تلفنی خوب داری (ببینیمو تعریف کنیم)

دو تا شمع افتاده هر دو تاش بر آورده می شه ( خدایی دیشب برق رفت مجبور شدم شمع روشن کنم هر دو تاش هم افتاد)

۱۲ آبان خوشحالی بهت می رسه ( ۶ روز دیگه مونده)

فوت یه آدم پیر در خانواده پدری ( الیاس: تو برگزیده ای)

با یه عالمه چرت و پرت دیگه!!!!

امروز صبح با یه بیچارگی از خواب بیدار شدم٬ دلم می خواست بمیرم ولی نیام شرکت٬ با این حال کم نیاوردم شروع کردم به آرایش کردن٬ از خونه زدم بیرون به ایستگاه تاکسی ها که رسیدم یادم افتاد که ناهارم رو نیاوردم   از اونجا هم که جمعه تا حالا هر چی می خورم از آب گرفته تا نون سنگک بصورت دست نخورده از دهان تحویل می گیرم٬ نمی تونم غذای بیرون بخورم! شروع کردم به زمین و زمان فحش دادن و سوار شدن٬ از اونجایی که از رو دنده چپ بلند شده بودم چیزی جز یه ترافیک گند انتظار نمی رفت٬ این دفعه شروع کردم به فحش دادن به نوامیس دولت ( شده بودم مثل این مردها که تا دعوا می شه یا یه مشکلی پیش می آید ک... شونو می کنن تو ک... فک فامیل ملت) تو همین حال و هوا بودم که راننده گفت مسیرش میدون فاطمیه! ک... رو از تو ک... ملت کشیدم بیرون و خوشحال شروع کردم به تلفن حرف زدن. تو یکی از فرعی های شریعتی همچنان که مشغول لاس زدن با تل بودم چنان ضربه محکمی به ماشین وارد شد که گوشی از دستم افتاد هنوز تو شک ضربه بودم که دیدم یه نیسان شهرداری مشغول ملق زدن تو هواست و در نتیجه بصورت وارون تو جوی افتاد! فکر کن نیسان اونم تو خیابون شریعتی تو ترافیک! صداش خیلی مهیب و وحشتناک بود٬ هنوز تو گوشم می پیچه٬ دستامو گذاشته بودم رو صورتم هیچی یادم نیست جز صدای داد سرنشین دوم نیسان! از تاکسی پیاده شدم  شروع کردم به دویدن و گریه کردن. به خدا دست خودم نبود! در نهایت با سی دقیقه تاخیر رسیدم شرکت.

پ.ن. مطلب فال رو دیروز نوشته بودم ولی ثبت موقت بود.

هیراد چه جوری بگم که داری اشتباه می کنی؟

پ.ن. هیراد مونثه و معنی اش رو هم نمی دونم.

                                                          ......

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 آبان1386ساعت 10  توسط هورام  |