یکم بهتر گوش کن: صدای من هم می لرزه!
هورام تندیسی از عشق...تلفیقی از آب و خاک...تجسمی از کویر...یگانه ترین مخلوق کردگار
یکم بهتر گوش کن: صدای من هم می لرزه!

علشقش بودم یا وابسته اش! عشق بود یا عادت! از تنهایی من بود یا خوبی اون! محبت اون زیاد بود یا من ندید بدیده محبت! اون زیادی گرم بود یا من زیادی سرد! اون زود بزرگ شده بود یا من هنوز بچه بودم! اون وفادار بود یا من خیانت کار! چهره اش رو دوست داشتم، از موهای مشکی بلندش خوشم می اومد، متانتی که تو رفتارش بود شیطنتش رو مخفی می کرد، بوی تنش گیجم می کرد، گرمی دستاش گرمم می کرد، لب هاش مستم می کرد، بوسه هاش وقتی گیتار می زد زنده ام می کرد، از سمجی اش لذت می بردم، آغوشش برام مسکن روح بود. آریا سنش خیلی کم بود؛ سه سال از من کوچکتر بود. از همه بدتر اینکه پسر دایی ام بود. خونه شون هم خیلی نزدیک. هر روز پیش هم بودیم و همه جا هم با هم. به هر تعدادی که می بوسیدمش ازش می شنیدم که نمی تونه ازم بگذره. فقط خدا و ساعت اتاق مامان بزرگ شاهد عشق بازی هر روزمون بودند؛ فقط همون ساعت بود که می تونست روزی دو بار برامون زمان رو نگه داره تا برنده مسابقه لانگست کیس معلوم بشه..
بعد از یک سال همه چی بهم ریخت دیگه نمی تونستم تحملش کنم از بوی تنش از موهاش از قدبلندش از آغوشش که توش گم می شدم از دست هاش از بوسه هاش ..... حالم بد می شد مطمئنن بخاطر حرف های پسر خاله محترم"مهبد" بود که اومده بود سرکشی.
مهبد بهم نزدیک شد بیشتر از اون که فکرش رو می کردم. بدگویی از آریا و ابراز علاقه اش داشت دیوونه ام می کرد؛ گول خوردم. مهبد پسر محبوب فامیل بود و آریا بالعکس. دیگه تو مشت های مهبد بودم.
می خواستم تنها باشم، واسه دیدن آریا لحظه شماری نمی کردم، از خونه مامان بزرگ بدم می اومد، هر روز بهش دروغ می گفتم. گریه می کرد، التماس هاش تمومی نداشت؛ به هر کاری دست می زد برای اثبات کردن عشقش، شکست رو تو چشماش میدیدم. لجاجت و سمجی اش کلافه ام کرده بود به تنها چیزی که فکر می کردم تنهایی بود، عذاب وجدان داشتم، خرد شدن پسری با دو متر قد و نود و پنج کیلو وزن یکم غیر قابل تصور بود برام. کاپیتان تیم ملی نوجوانان والیبال تبدیل شد بود به یه پسر عاجز و درمونده که خودشو حبس کرد بود تو خونه مامان بزرگ.
من هم فرار کردم از اون همه سماجت از اون همه التماس از مهمونی های خونه مامان بزرگ؛ از ساعت مامان بزرگ؛ از سرزنش دوستام، از عذاب وجدان، از همه ................ رفتم خونه عمه که تازه مرحوم شده بود اونجا تنها بودم؛ هیچ کس نبود یه حیاط بزرگ با یه حوض بزرگ با یه عالمه درخت کاج و یه عالمه کلاغ، ولی نتونستم از تلفن هاش فرار کنم، تا اینکه ساکت شد. دیگه ندیدمش نه جلو در کلاس نه دانشگاه و نه کتابخونه، نفهمیدم چی آرومش کرد. بعد از یک ماه برگشتم خونه. همه چیز عادی شده بود فقط تو مهمانی های خانوادگی می دیدمش، از نگاهش نفرت رو می خوندم، حالا دیگه به جای اون همه عشق پر شده بود از نفرت...
برام گنگ بود که چرا آریا ساکت شد. یک روز ازهمون روزهایی که تو اون خونه خودم رو حبس کرده بودم. مهبد زنگ زد تو اوج حرف زدن صدای آریا رو شنیدم پشت تلفن؛ فحش می داد به من؛ تازه فهمیدم که مهبد باهام چه کرده بود تازه فهمیدم که توی چه بازی شده بودم عروسک.
مردم؛ زنده شدم. از همه بدم می اومد، سه ساعت تموم توی آب سرد حوض شنا کردم.
بارها سرزنش شدم؛ همه نکوهشم می کردند ، هر کدوم از بچه های فامیل رو که می دیدم زیر رگبار حرف های تند و داستان هایی از خیانت می رفتم. همه بهم بی اعتماد بودند تا جایی که مجبور به کم کردن رفت و آمد با همه شون شدم! شده بودم مظهر خیانت. من هیچ قولی نداده بودم و مطمئنن یک روز باید اون رابطه تموم می شد. پس چرا این همه سرزنش و نکوهش.
سه سال از اون روزها می گذره. مهبد رو می بخشم به امید اینکه آریا منو ببخشه.
همه این روزها رو فراموش کرده بودم تا دیشب که برای نامزدی آریا دعوت شدیم.
صدای اذان می آید، زمزمه می کنم "آیا خداوند برای بنده خویش کافی نیست؟" هر روز صبح این جمله رو روی یکی از پایه های پل کالج می خونم، بعضی روزها بی تفاوت رد می شم بعضی روزها مثل امروز، تا همین موقع ها فکرم رو مشغول می کنه! یکم هضم این جمله برام سخته، نمی دونم نمی دونم نمی دونم... شاید هم شک کردم؛ خودم هم نمی دونم چه دردیم شده، چه مرگیم هست خودم هم نمی دونم. چند شب پیش رفتم احیا، داشتم دعا می خودم که حس کردم شدم مثل یه بت پرست؛ از خودم بدم اومد کتاب رو بستم برگشتم خونه. شک کردم به خدا!!! نه به خدا نه، شاید به دین شاید به اسلام، حق دارم باور کن که حق دارم!
یکی گفت: تاسوعا وعاشورا با ارباب حلقه ها چه فرقی می کنه! یکی دیگه بهم گفت:این همه نوع ریاضت وجود داره چرا روزه! اون یکی گفت: علی هم یکی مثل خمینی.
من منتظرم هیراد.
سه بار نوشتم. دفع اول یهو همه این ها که نوشتم پرید، دفعه دوم برق ها رفت، دفعه سوم امروز تو شرکت نوشتم و لی جا گذاشتم.

از کجا آغاز کنم؟ آغاز کردني به وسعت زيبايي، زيبايي به وسعت زیستن، زیستنی به وسعت مرگ، مرگي به وسعت هستی، هستی به وسعت تهی شدن، تهی شدن از نوع تهی بودن، تهی بودن از عشق، عشقی از نوع توهم، توهمی سرشار از توجیه، توجیهی سرشار از حسرت؛ حسرت برای بودن، بودنی از نوع خودگریزی، خودگریزی برای بیان نکردن، بیان نکردن آنچه را که راز می خوانی اش، رازی مملو از احساسات، احساساتی برای فاش کردن آنچه را که سالها در دل نگه داشتی....
فکر می کنم، فکر می کنم،فکر می کنم؛ می نویسم، می اندیشم، خیره می شوم، زمزمه می کنم: "گذر گذر....ز ما گذر زما ز ما زما در گذر............ زجان ز گذر ز خانمان زجان در گذر....... "
چند باره فکر می کنم به ترانه، به غزل، به آهنگ، به نوشتن، به قلم، به سکوت، به شب، به تاریکی.
می نویسم، آغاز می کنم، زمزمه می کنم! زمزمه ای پاکی روحی، روحی که اگرچه زخمی شده ولی هنوز........
پس مینویسم با روحی پاک، قلبی مملو از امید، قلمی نو و سلام میکنم، سلامی به وسعت آغاز کردن...